تبليغاتX
شیر مرغ تا جون آدمیزاد

شیر مرغ تا جون آدمیزاد

دانستنیها، سئوالات کامپیوتر، مطالب پزشکی، جوک و..

ایلیا پطروسیان نویسنده وبلاگ « لوح دل» در ایام شهادت حضرت علی علیه السلام بر اثر سانحه رانندگی جان خود را از دست داد.

وی که به همراه خانواده خود شش سال پیش در شب 21 ماه رمضان در مسجد جمکران به دین مقدس اسلام گرویده بود ، سرگذشت عجیبی پشت سر گذاشت.
ایلیا چند روز قبل از درگذشت خود ، وصیت کرد که هیچ مجلس بزرگداشتی برایش برگزار نشود و مخارج آن را صرف کارهای خیریه کنند. نکته جالب توجه وصیت وی ، دفن جنازه اش در منطقه شلمچه می باشد.
دوستان ایلیا هنوز هم در بهت عروج عارفانه و عجیب وی هستند. ایلیا در روز تولد مجددش و در همان راه یعنی شب 21 ماه مبارک رمضان و در مسیر مسجد مقدس جمکران بر اثر سانحه رانندگی جان خود را از دست داد.
آخرین یادداشت وی در وبلاگش چنین است :

بسوزان هر طـــريقي مي پسندي
کــه آتش از تو و خاكــــستر از من
بكش چون صيد و در خونم بغلطان
تـــــماشا كـــردن از تــو پرپر از من
ندارم چون متاعي ديگر اي عشق
بگيــــر انگشت و اين انگشتر از من
مـــرا كـــن زائــــر بـــاباي زيـــــنب
كه خـون ســر از او چـشم تر از من

http://louhedel.parsiblog.com/

خدایش بیامرزد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 13:28  توسط احمد  | 

۱- عمومی ترین نام در جهان محمد است.

۲- اسم تمام قاره ها با همان حرفی که آغاز شده است پایان می یابد.

۳- مقاومترین ماهیچه در بدن، زبان است.

۴- چشمک زدن زنان، تقریبا دو برابر مردان است.

۵- شما نمی توانید با حبس نفستان ، خودکشی کنید

۶- محال است که آرنج تان را بلیسید.

۷- خوکها به لحاظ فیزیک بدنی، قادر به دیدن آسمان نیستند.

 ۸- وقتی که به شدت عطسه می کنید، ممکن است یک دنده شما بشکند و اگر عطسه خود را حبس کنید، ممکن است یک رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید.

۹- جلیقه ضد گلوله، ضد آتش، برف پاک کن های شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند.

۱۰- تنها غذایی که فاسد نمی شود عسل است.

۱۱- کروکودیل نمی تواند زبانش را به بیرون دراز کند.

۱۲- حلزون می تواند سه سال بخوابد.

۱۳- تمامی خرسهای قطبی چپ دست هستند.

۱۴- فیلها تنها جانورانی هستند که قادر به پریدن نیستند.

۱۵- بطور متوسط مردم آنقدر از عنکبوتها می ترسند که نمی توانند آنها را بکشند.

۱۶- مورچه همیشه بر روی سمت راست بدن خود، سقوط می کند.

۱۷- موشهای صحرایی چنان سریع تکثیر پیدا می کنند، که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند.

۱۸- فندک قبل از کبریت اختراع شد.

۱۹- تمامی خرصهای قطبی چپ دست هستند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 13:9  توسط احمد  | 

رئيس انجمن مبارزه با آسيب هاى رفتارى اعلام كرده: در بدن انسان ۴ماده ضد غم و ۲ ماده شادى بخش وجوددارد كه از قرص هاى اكستازى هم قوى تر عمل مى كنند. يگانه افزوده: اگر بتوانيم از اين مواد به درستى و بجا استفاده كنيم، افراد به سمت قرص هاى اكستازى و مواد شادى زا نخواهندرفت. وى يكى از مهمترين مشكلات جوانان ايرانى را، نبود آيين دوست يابى دركشور عنوان كرده و گفته: در برخى كشورها كتاب هاى زيادى دراين زمينه نوشته شده، اما ايران از اين نظر فقير است كه موجب بروز برخى آسيب هاى اجتماعى مى شود. البته وى اعلام كرده: درخصوص آمار آسيب هاى رفتارى بين جوانان و نوجوانان اطلاعاتى داريم، اما از بازگوكردن آنها معذور هستيم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 9:16  توسط احمد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 10:37  توسط احمد  | 

هي پيغام، پسغام گذاشته بيديم، هي از خودمان تقاضا در وكرديم، هي تلفن زده بيديم تا بالاخره موفق وشديم با "خان پايين برره" مصاحبه وكنيم. خان پايين برره با وجودي كه سخت گرفتار بيد، به تقاضاي ما پاسخ مثبت وداد و از خودش جوابهاي مناسب دروكرد. ما هم جوابها را به زبان برره اي دري تنظيم وكرديم كه شما وخوانيد و كيف در وكنيد
خان پايين برره چگونه به برره دعوت وشد؟ ¤¤
خان پايين برره پشت در پشت در برره زندگي وكرده بود و برره سرزمين آبا و اجدادي اش بيد جيگر، ولي "محمد شيري" را مهران مديري و حسن شكوهي دعوت وكردند. البته نويسنده ها هم خيلي از خودشان زحمت در وكردند. زحمت آنها را هم نبايد ناديده وگرفت
خان پايين برره موقع ازدواج "شيركيانوش" با "سحرناز" مراسم "خواستگار ¤¤
زنون" از خودش در وكرد. موقع ازدواج خان پايين برره هم مراسم خواستگارزنون هم داشته بيديد؟
بله، انجام وشد. هم در ازدواج و هم در طلاق و ازدواج دوباره خان پايين برره مراسم خواستگار زنون شديدا" اجرا وشد.
نخود چه خاصيتهايي داشته بيد؟ ¤¤
درست نه ودانم چه خاصيتهايي داشته بيد. قطعاً بي خاصيت كه نبيد. ولي قبل از پخت بايد خيسش وكرد كه نفخ نه وكنيم.
در برره يك آب نخود تگرگي چند چوق آب وخورد؟ ¤¤
تا همين يك هفته پيش قيمت يك آب نخود تگرگي در كافه برره سي شي بيد ولي تا حالا حتما" با تورم كلي بالا ورفته است.
به نظر شما برره كجا بيد؟ ¤¤
برره همان ناكجا آباد بيد.
شما اجباري ورفتيد؟ ¤¤
زمان ما اجباري نبيد. اين ياور طغرل كه ويامد، اين اجباري را در وكرد.
اجباري رفتن چه مزه اي داشته بيد؟ ¤¤
البته من كه اجباري رفتن را تجربه نه وكردم، ولي اگر محل خدمت شاخ تپه بيده باشد، بعيد ودانم مزه خوبي داشته بيده باشد.
اين چندمين همكاري خان پايين برره با مهران مديري بيد؟ ¤¤
خان پايين برره كه حدود يك ماه وشده كه با مهران مديري همكاري در وكرده است ولي "محمد شيري" براي بار دوم بيد كه با مهران مديري همكاري در وكرده است.
يك برره اي اصيل چه ويژگي هايي از خودش در وكند؟ ¤¤
يك برره اي اصيل بايد سه ماه در كوه و كمر بيده باشد. با ببرها زندگي كرده بيده باشد. بلد بيده باشد شير خرس ودوشد. اهل دعواي برره اي بيده باشد. دروغ وگويد، نوچوفسكو دوست وداشته باشد.
چرا برره اي ها برعكس ولايت ما فقط يكي دو تا بچه از خودشان دروكنند؟ ¤¤
برره اي ها به كنترل جمعيت خيلي اهميت ودهند. شايد براي همين بيد كه يكي دو تا بچه بيشتر نه ودارند.
به نظر شما مردم كدام ولايت بيشتر از همه جا شبيه برره اي ها بيدند؟ ¤¤
بعيد ودانم جماعتي مثل اين آدمها پيدا وشوند. آنها تك بيدند، تك تك.
يك توصيه برره اي براي خوانندگان از خودتان در وكنيد؟ ¤¤
الهي هميشه مريض بيده باشيد، به هم دروغ وگوييد، مراعات هم ديگر را نه وكنيد.
البته متوجه بيده باشيد كه من از خودم "افعال معكوس" در وكردم جيگر
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 9:11  توسط احمد  | 

عســــــــل تلخ
بعد از فوت پدرم زندگی روی خوش به ما نشون نداد و هر روز وضع ما بد ترمی شد تا جایی که خونه و مغازه رو هم مجبور شدیم بفروشیم تا جواب طلب کارها رو بدیم و از روی اجبار در یک خانه کوچک مستاجر شدیم. برای من که تازه از خدمت سربازی اومده بودم رویا رویی با این وضعیت بسیار مشکل بود ولی چاره ای نبود باید با شرایط کنار میومدم بهمین خاطر در یک مکانیکی مشغول به کار شدم تا بتونم اجاره خونه و سایر هزینه ها رو با حقوقی که میگرفتم پرداخت کنم
در اون روزهای تلخ نه از دوست خبری بود نه از فامیل انگار نه انگار ما در این کره خاکی زندگی میکنیم تمام کسانی که خودشون رو روزی دوست میدونستن حتی زحمت یک احوال پرسی خشک و خالی رو به خودشون نمیدادن چه برسه به کمک مالی. فامیلهای که اکثر روزهای هفته به عناوین مختلف خودشون رو به منزل ما دعوت میکردن وقتی ما رو میدیدن روشون رو میچرخوندن به سمت دیگه. ولی از اونجا که خدا در سخترین شرایط هم بنده هاش رو تنها نمیگذاره همیشه من و مادرم رو مورد لطف خودش قرار داد و کم کم وضع ما بهتر شدو من تونستم با پشتکار زیاد یک مغاز مکانیکی بخرم و از اون وضعیت نجات پیدا کنيم
روزها در مغازه کار میکرم و شبها هم با مادرم گپ میزدیم و از روزهای خوشی که با پدر داشتیم صحبت میکردیم اون میگفت پدرت آرزو داشت تو ادامه تحصیل بدی و بتونی وارد دانشگاه بشی ولی تو بعد از گرفتن دیپلم وقبول نشدن در دانشگاه بی معطلی رفتی دنبال سربازی. پدرت برای دوران بعد از خدمت چه نقشهای که نکشیده بود ولی فشار کار و خرابی بازار باعث مرگ اش شد به مادرم گفتم مطرح کردن این حرفها زیاد خوشایند نیست و نباید با یاد آوری این مطالب خودت رو ناراحت کنی اون هم اشکهاش رو پاک کرد و گفت باشه پسرم منو ببخش اگه ناراحتت کردم. راستی پسرم احمد آقا رو که میشناسی همون آقای که اوایل برای پدرت کار میکرد وبعد بخاطر بیماری زنش مجبور شد که به شهرشون برگرده امروز زنگ زده بود به خونه قبلی اونا هم تلفن اینجا رو بهش دادن. من گفتم خوب چیکار داشت. مادرم گفت وقتی خبر مرگ بابات رو شنید بغض اش ترکید و خیلی ناراحت شد بعد از اینکه آروم شد گفت یه کاری با پدرت داشته ولی با این شرایط دیگه مطرح نکرد من از مادرم پرسیدم تلفن از احمد آقا داری آخه پدرم همیشه از احمد آقا تعریف میکرد شاید بیچاره پولی چیزی لازم داره بهتره کمکش کنیم مادرم با سر تایید کرد و تلفن احمد آقا رو به من داد با اینکه دیر وقت بود ولی دلم تاب نیورد و با اون تماس گرفتم
بعد از کلی احوال پرسی از احمد آقا راجع به کاری که با پدرم داشت سوال کردم طفره رفت خیلی اصرار کردم که حرف بزنه ولی زیر بار نمیرفت دیدم اینجور نمیشه به روح پدرم قسم اش دادم زد زیر گریه و گفت دخترم تهرون دانشگاه قبول شده من هم قول دادم اگه بتونه قبول بشه خرج تحصیل اش رو بدم ولی بد جوری گرفتار شدم و طلب کارها امان ام رو بریدند با خودم گفتم از آقا منوچهر خواهش میکنم که تا چند ماه خرج دخترم رو بده تا وضع مالی من بهتر بشه بعد خودم خرجش رو میدم ولی از شانس بد من آقا منوچهر به رحمت خدا رفت و من هم پیش دخترم رو سیاه شدم. من که اوضاع احمد آقا رو اینطور نابسامان دیدم و از طرفی میدونستم که چقدر در زمانی که احمد آقا پیش پدرم کار میکرد خوش خدمتی کرده بود با تایید گرفتن از مادرم از احمد آقا و دخترش دعوت کردم که به تهران بیایند و برای مشکلی که پیش آمده راه حلی پیدا کنیم
اون شب خیلی با خودم کلنجار رفتم و از قولی که به احمد آقا داده بود یه جورای پشیمون بودم هنوز زندگی ما شکل و فرم خوبی بدست نیاورده بود و با مشکلات زیادی روبرو بودیم میترسیدم زیر بار این همه مشکل نتونم کمر راست کنم میخواستم فریاد بکشم و بخدا بگم که چرا پدرم رو از من گرفتی و منو با این همه گرفتاریها تنها گذاشتی چرا من بجای اینکه بفکر تشکیل زندگی باشم باید از صبح تا شب سگ دو بزنم تا بتونم روی پای خودم بایستم ولی افسوس که غرورم اجازه نمیداد. نفهمیدم کی خوابم برد صبح که بیدار شدم حس و حال خوبی نداشتم سردرد عجیبی داشتم کمی به صورتم آب زدم وصبحانه نخورده از خونه زدم بیرون خونه ما با ترمینال فاصه زیادی نداشت برای همین ترجیح دادم پیاده روی کنم بعداز گذشت بيست دقیقه به ترمینال رسیدم و با کمی پرس و جو به محلی که احمد آقا گفته بود رسیدم. ولی کسی اونجا نبود انگار دیر رسیده بودم میخواستم برگردم که دیدم یه دست روی دوشمه، باورم نمیشد احمد آقا بود ولی خیلی شکسته شده بود کم کم ده سال بیشتر از سن اش نشون میداد بعداز روبوسی و احوال پرسی سراغ دختراش رو گرفتم احمد آقا گفت بیرون منتظر ماست ولی قبل از اینکه بریم میخواستم در مورد موضوع مهمی با هم صحبت کنیم من که از این لحن صحبت جا خورده بودم با اشاره سر آمادگی خودمو اعلام کردم و احمد آقا در ادامه گفت مجید جان به ظاهر من نگاه نکن من از درون داغون تر ازظاهرم هستم فشار زندگی و شکست در کار از یک طرف و مرگ همسرم از طرفی دیگه از من یک بازنده ساخته و این رو هم بدون ظرف مدت امروز یا فردا با دست طلب کارها روانه زندان میشم تا به امروز هم از دست اونها فرار کردم. اگه به تو و مادرت اعتماد نداشتم هرگز عزیزترین کسم را که یادگار همسرم هست رو بدست شما نمی سپردم این جملات رو که میگفت اشکش سرازیر شد و دیگه طاقت نیاورد برای اینکه اشکهاش رو پنهون کنه به سمت حیاط رفت و بعد از پنج دقیقه با دخترش برگشت و دخترش رو به من و من رو به دخترش معرفی کرد اسمش ندا بود چشمهای مشکی داشت با قدی متوسط و لباسی ساده متانت خاصی تو چهره اش موج میزد، کمی هم خجالتی بود بعد از معارفه به سمت خونه به راه افتادیم
توی راه حرفی بین ما رد و بدل نشد هرکی به چیزی فکر میکرد و به سرنوشتی که قرار بود براش رقم بخوره می اندیشید. صدای راننده که میگفت رسیدیم افکار همه رو بهم ریخت احمد آقا پیش دستی کرد و کرایه ماشین رو حساب کرد. بعد از احوال پرسي با مادرم و صرف چای و کیک شروع کردیم به تعریف از خاطرات گذشته گاهی از شنیدن یک خاطرت میخندیدیم و گاهی هم ناراحت میشدیم من و احمد آقا بعد ازخوردن ناهار دنبال کارهای ثبت نام دخترش رفتیم و وقتی احمد آقا از هر جهت خیالش راحت شد رو به من کرد و گفت مجید جان من دیگه تو این شهر کاری ندارم باید برگردم تو رو به خدا و دخترم رو هم به تو می سپارم همون طور که پدرت به من اعتماد داشت من هم به تو دارم از قول من از مادرت خداحافظی کن اصرارهای من برای ممانعت از رفتنش بی فایده بود احمد آقا رفت و منو با کوله باری مسئولیت تنها گذاشت
از فردای اون روز بیشتر تلاش میکردم و بیشتر کار میکردم و برای خوشبختی و رفاه ندا و مادرم از جون مایه میگذاشتم. ورود ندا به زندگی ما باعث شده بود مادرم از تنهایی خلاص بشه و یک همدم برای خودش داشته باشه. مادرم دیگه افسرده نبود و روحیه تازه ای پیدا کرده بود ندا هم کم و بیش تو کارهای خونه به کمک مادرم میامد. از پدر ندا گاهی نامه به دستم میرسید و منم از وضعیت ندا براش مینوشتم تا اینکه نامه ای از احمد آقا به دست من نرسید و نامه های که من براش میفرستادم برگشت میخورد بعد ها توسط یکی از دوستانش فهمیدم به زندان افتاده ولی من از این جریان چیزی به دخترش نگفتم و دخترش هر وقت از حال پدرش سئوال میکرد میگفتم خوبه و در یکی از شهرهای دور مشغول به کاره و مرتب برای خرج تحصیل تو پول میفرسته و اون هم از این بابت خوشحال میشد
روزها سپری میشد و ندا ترمهای دانشگاه رو یکی پس از دیگری پاس میکرد و اکثر اوقات مشغول مطالعه بود و زیاد همدیگر رو نمیدیدم ولی با این حال نسبت به او حساس شده بودم و کارهاش رو زیر نظر داشتم رفتارش بد جوری برام مهم شده بود و زمانی که براش کاری انجام میدادم و از من تشکر میکرد سراسر وجودم گرم میشد. لبخندهاش همیشه تو ذهنم بود نمیخواستم باور کنم ولی عاشقش شده بودم نمیدونستم از کی و از کجا فقط میدونستم در وجودم رخنه کرده. خیلی دوست داشتم نظر ندا رو نسبت به خودم بدونم ولی افسوس که توان گفتن اش رونداشتم و با خیال اینکه ندا هم به فکر من است خودمو رو فریب میدادم.
یک روز که سر کارم بودم مادرم زنگ زد و گفت عصر کمی زودتر بیا و میوه و شیرینی هم بخر پرسیدم میوه و شیرینی برای چی میخوای؟ گفت تو بخر تا بعد بهت میگم.غروب با میوه و شیرینی به خانه رفتم و با کنجکاوی علت رو جویا شدم مادرم گفت یکی ازهمسایه ها برای پسرش میخواد بیاد خواستگاری از ندا جون حرف مادرم تمام نشده بود که با صدای بلند گفتم مگه ندا درس اش تموم شده اون هنوز بچه است تازه پدرش هم که نیست مادرم که به این رفتار من مشکوک شده بود گفت پسرم اینا که نمیخواهند ندا رو امروز عقد کنند فقط میخوان بیایند ببینند که این دوتا به درد هم میخورند یا نه من که بد جوری خراب کاری کرده بودم با تکان دادن سر موافقت خودمو اعلام کردم. وقتی خواستگارا رفتند با ندا صحبت کردم و نظرش رو پرسیدم وقتی گفت هنوز درس دارم و الان خیلی زوده نفس عمیقی کشیدم و خیالم راحت شد و خواستگارهای بعدی هم با دلایلی مختلف توسط ندا رد میشدند
درس ندا تموم شد و موفق به اخذ مدرک مهندسی ساختمان شد. پدر ندا بعلت بیماری از زندان مرخص شد و در بیمارستان بستری شد. احمد آقا دچار آسم شدید شده بود و امیدی به زنده ماندن اش نبود و از من خواسته بود به همراه دختراش به دیدارش بریم گرچه اجل به او مهلت نداد تا دختراش را ببیند ولی در نامه ای از من خواسته بود برای شاد کردن ندا هر کاری که میتوانم انجام دهم و برای خوشبختی او کوتاهی نکنم. ندا میگریست و نامه پدرش را میخواند و من غرق افکار خودم بودم. چند ماهی از مرگ پدر ندا میگذشت و کم کم اوضاع به حالت اول بازمیگشت یک روز مادرم از قول ندا به من گفت که او از خانه ماندن خسته شده و قصد دارد در شرکتی مشغول به کار شود. اول مخالفت کردم ولی بعد دیدم اگه به کار مشغول باشه مرگ پدرش کم اثر تر میشه و با کار کردن ندا موافقت کردم ولی ای کاش قبول نمیکردم
ندا از وقتی به شرکت رفت رفتارش عوض شد و با من و مادرم سرد و سردتر میشد و وقتی علت رو میپرسیدم خستگی کار رو بهونه میکرد. این وضع برای من قابل تحمل نبود و برای خلاصی از این شرایط تصمیم گرفتم با ندا صحبت کنم و از راز دلم که سالها پنهونش کرده بودم براش بگم یک روز صبح که مادرم رفته بود خرید، از ندا خواستم که کمی صبر کنه تا باهاش حرف بزنم اون هم قبول کرد نمیدونستم از کجا شروع کنم من من کنان با صدای لرزون گفتم خیلی برام سخته که از تو درخواستی کنم راستش.. راستش... حرفم رو برید و گفت چه درخواستی؟ سرمو انداختم پایین و گفتم در خواست ازدواج! ندا که انگار جا خورده بود مکثی کرد و آب دهنشو غورت داد و گفت مجید جان منو تو به درد هم نمیخوریم رابطه ما رابطه برادر و خواهری و غیر از این هیچ چیزی بین ما نیست ما از لحاظ تفاهم هم فاصله داریم تو شغلت مکانیکیه و با روغن سوخته سر و کار داری من با کامپیوتر، تو دیپلم داری من لیسانس، پس به من حق بده مخالفت کنم. من باید با یک نفر در سطح خودم ازدواج کنم راستش رو بخواهی من در محل کارم با یکی از مهندسهای اونجا قول و قرارهامون رو گذاشتیم
من دیگه چیزی نمی شنیدم خونه داشت دور سرم میچرخید نفسم به شمارش افتاده بود سرم بدجوری سنگین شده بود کاش میتونستم گریه کنم. متوجه نشدم که ندا کی رفت خیلی خسته بودم رفتم به اتاقم تا کمی دراز بکشم ولی خوابم نمیبرد به سمت بیرون به راه افتادم دیگه تو خونه نمی تونستم بمونم داشتم خفه میشدم مثل آدمهای راه گم کرده نمیدونستم به کجا باید برم خیلی دلم میخواست با یکی درد و دل کنم سرمو بزارم رو شونهاش و زار و زار گریه کنم. خیلی از خونه دور شده بودم تصمیم گرفتم که به مغازه برم ولی میدونستم دست و دلم به کار نمیاد کل روز بیکار نشسته بودم نفهمیدم کی شب شد و وقت رفتن به خونه ! تو راه همش صحنه روبرو شدن با ندا رو تجسم میکردم و ضعف عجیبی در خود حس میکردم بالاخره رسیدم و وارد خونه شدم مادرم به استقبال ام اومد و سراغ ندا رو از من گرفت
ولی من اظهار بی اطلاعی کردم مادرم پرسید با ندا حرفت شده باهش دعوا کردی با حرکت سر انکار کردم مادرم گفت ندا به من زنگ زد و گفت میخواد مستقل باشه و دیگه حاضر نیست با ما زندگی کنه من هرچی اصرار کردم برای چی چنین تصمیمی رو گرفتی طفره رفت تو رو بخدا اگه چیزی شده به من هم بگید. گفتم ندا از حرفهای من ناراحت شده من حد خودمو رعایت نکردم و از خانوم مهندس درخواست ازدواج کردم نمیدونستم دنیای ما باهم خیلی فاصله داره مادرم که منقلب شده بود بدون کوچکترین حرفی به سمت اتاقش رفت . بعد از جدایی ندا از جمع ما روزهای سختی رو پشت سر میگذاشتیم و روز و شبهای تکراری دوباره به سراغمون امده بود بعد از گذشت چند هفته از طرف پستچی یک بسته به دستمون رسید ندا برامون کیک و شیرینی فرستاده بود و خبر ازدواجش رو با یکی از همکارهاش داده بود و در آخر از تلاشهای من و مادرم تشکر کرده بود و نوشته بود در اولین فرصت از خجالتتون در میاد و هزینه هایی که برايش پرداخت کرده بودم رو بهم پس ميده . مادرم گریه میکرد و من اون رو به آرامش دعوت میکردم. بعد از اون جریان دیگه از ندا خبری نشد حتی اون شرکتی که قبلا میرفت تعطیل شد. من هم چند سال بعد با یکی از دخترهای همسایه ازدواج کردم و از خیال ندا بیرون آمدم. یک روز که صفحات روزنامه رو ورق میزدم خبری در حوادث به چشمم خورد که شوکه شدم. تیتر روزنامه به این شکل بود « زنی به کمک همسرش به کلاه برداری بزرگی دست زدند و تعداد زیادی واحد مسکونی را با وعده دروغین پیش فروش کردند » زن کلاه بردار کسی نبود جز ندا و حکم قاضی حبس طولانی مدت محکومین بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 9:5  توسط احمد  | 

توت فرنـــــگي وحشـــــي
اروپاييان توت‌فرنگي‌وحشي را دست كم از قرن دهم از جنگل‌هاي اروپا جمع‌آوري كرده‌اند. از لحاظ پزشكي،‌ چاي تهيه شده از برگ‌هاي توت فرنگي براي درمان اسهال سودمند است و ميوه‌ي آن جهت بيماري‌هاي تب‌دار و بيماري نقرس توصيه شده است. توت‌فرنگي تازه جرم روي دندان را مي‌زدايد د

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 9:3  توسط احمد  | 

پژوهشگران سوئدی اخيرا" دست به ساخت موبايلي زدند که درون يک دستکش تعبيه شده است. اين دستکش که برای زمستان و اسکي ساخته شده است توسط صدای طرف کار ميکند و برای جواب دادن کافيست که فشار به دگمه روی شست دست بدهد. در زير تصويری از اين موبايل دستکشي داريد

Hosted by Tinypic.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 9:0  توسط احمد  | 

چگونه می توان ویروسها را پاک کرد؟

برنامه های ايمني و ضد ويروس ميباشد برای مثال ميتوان «نرتون» را نام برد. اصولا شرکتهای ارائه دهنده برنامه های ايمني مرتبا" برنامه های ضد ويروس را به روز ميکنند و شما خيلي راحت ميتوانيد آنها را از طريق اينترنت دانلود کنيد، البته اگر برنامه مورد نظر را در کامپيوترتان نصب کرده باشيد. حال اگر احساس ميکنيد که کامپيوترتان ويروس گرفته خيلي راحت توسط اين برنامه اسکن ديسک کنيد تا بدين طريق ويروس را شناسائي و از بين ببريد ! گاها اگر برنامه ضد ويروستان را به روز نکنيد اگر ويروس جديدی را گرفته باشيد اين برنامه نميتواند آن را شناسائي کند
بايستي قبل از اسکن ديسک برنامه را به روز کنيد و سپس اسکن ديسک کنيد. اصولا در بيشتر مواقع ويروس شناسائي ميشود ولي اگر هنوز ويروس در کامپيوترتان باقي مانده باشد بايستي از راه يک کمي سخت تر وارد شويد که از اين قرار است
هر ويروسي باعث اختلالات خاصي در کامپيوتر ميشود ، برای مثال بعضي از ويروسها باعث خاموش روشن شدن کامپيوتر در زماني که ميخواهيد به نت وصل شويد ، ميشود ، در اين هنگام پيامهای خطا در صفحه کامپيوتر ظاهر ميشود ، خيلي راحت اين خطاها را يادداشت کرده و سپس به سايت ماکروسفات مراجعه کنيد و در بخش جستجو کلمات کليدی را وارد کنيد. بلافاصله تيتر چندين مطلب برايتان ظاهر ميشود که در ارتباط با همان ويروس ميباشد. با خواندن آن توضيحات خيلي راحت ميتوانيد ويروس مورد نظر را شناسائي و بدون کمک برنامه ضد ويروس آن را از بين ببريد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 8:50  توسط احمد  | 

Hosted by Tinypic.com

اگه گفتید این عکسها متعلق به کدامین شخصیت اند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 10:31  توسط احمد  | 

بابا ما را از نظرخواهیتون به قول معروف مفیوض کنید!
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 15:3  توسط احمد  | 

نعمت آزموده» معروف به « آغاسی» خواننده ترانه های « لب کارون» و « آمنه» در گذشت.
به گزارش سرويس فرهنگ و هنر «انتخاب»، آغاسی كه برخلاف خواننده هاي دوران پيش از انقلاب، در ايران به سر مي برد، واپسين سالهای عمر خود را در بيماری و شرايط جسمی وخيمی گذراند.
او که اضافه وزن شديدی داشت، به دليل ناراحتی پا قادر به حرکت نبود و نمی توانست با فعاليت بدنی از وزن خود بکاهد.
به همين سبب، هنگام بازگشت از يکی از سفرهای خود به خارج از ايران، دچار عارضه سکته قلبی و مغزی شد و در سالهای اخير تنها به کمک صندلی چرخدار حرکت می کرد.
وي همچنين قصد داشت آلبومي را در بازار موسيقي مجاز ايراني پخش كند كه به دلايلي ميسر نشد.
نعمت الله آغاسي خدا رحمتش کند، چند سالی ملت را شاد می کرد و زمانی شوخی شوخی مهم ترین چهره شادی بخش در فرهنگ ایران بود. ملت کلی با ترانه هایش حال می کردند، البته طبیعی است ما با هر چه حال کنیم اسمش را مبتذل می گذاریم. مگر اصولا شاد بودن یک واقعه مبتذل در ایران نیست؟ نعمت الله آغاسی خواننده ترانه های « لب کارون» و« آمنه» فوت کرد.
« آغاسی » متولد 1318 در اهواز است.وی از ابتدای سال 1348 به تهران آمد و به واسطه صدای شاد وعامه‌پسندی كه داشت در مدت كوتاهی به شهرت رسید. آغاسی تا سال 1357 در كلوپ‌های لاله‌زار, محافل, مجالس عروسی و جشن‌ها با به فعاليت خواننده گي خود ادامه مي داد و در این مدت بیش از 80 كار اجرا كرد.
او كه از سال 1352 در كرج ساكن شده است مدیریت یك رستوران را برعهده دارد. آغاسی از حدود7 ماه پیش سه بار سكته مغزی كرده و مدتی را بستری بوده است. به گفته همسر و پزشك فیزیوتراپ وی ادامه معالجات در منزل او انجام می‌گیرد. چندی پیش آغاسی پس از بهبود ، از سالمندان جاده حصار مهرشهر و نیز مجتمع توان‌بخشی حضرت علی جاده لشكرك عیادت کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 11:10  توسط احمد  | 

 يكي از نمايندگان مجلس از فرط خستگي به خواب عميقي فرو رفته است. خدا به داد مملکت برسد!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 11:8  توسط احمد  | 

پدري در شهرستان كبودرآهنگ همدان در نبود مادر، براي آرام كردن دختر 7 ماهه اش با خوراندن قرص ضدبارداري او را به قتل رساند.

به گزارش خبرگزاري «انتخاب» به نقل از پليس، مادر اين نوزاد در پي اختلافات خانوادگي با همسرش به نام "حيدر"، چند روز منزل را به قصد قهر ترك كرد و دختر 7 ماهه اش به نام "نرگس" را نزد پدر گذاشت.

اين زن كه به مدت 20 روز از دختر و همسرش خبري نداشت به منزلش واقع در روستاي "بابان" واقع در شهرستان كبودرآهنگ بازگشت و با كمال ناباوري از اهالي روستا دريافت كه در نبود او، كودك به علت گريه زياد فوت كرده و پدر به كمك تعدادي از اقوام نزديك خود، او را در روستا دفن كرده است.

با شكايت اين زن به مأموران پليس، متهم دستگير و براي تحقيقات بيشتر به كلانتري منتقل شد. در تحقيقات، اين پدر لب به اعتراف گشود و در مورد نحوه مرگ فرزندش گفت: پس از رفتن همسرم، "نرگس" در نبود مادرش به شدت گريه و زاري مي كرد و من از آنجا كه توانايي آرام كردن او را نداشتم، يك بسته قرص ضدحاملگي را به مدت 4 روز و به تدريج در قاشق پر از آب حل كرده و به نرگس مي دادم تا به خواب برود. تا اين كه در غروب روز چهارم با خواب طولاني "نرگس" به سراغش رفتم و دريافتم كه مرده است.

با اين اعترافات، متهم به اتهام قتل كودك 7 ماهه اش تا صدور رأي نهايي دادگاه روانه زندان شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 10:39  توسط احمد  | 

الان داشتم تلویزیون را نگاه می کردم. تکرار اخبار ورزشی شب قبل را نشان می داد. بازی استقلال و پرسپولیس که با نتیجه یک بر صفر به سود استقلال تمام شده بود. گزارشگر داشت از تماشاگران اظهار نظر می کرد. بعضی از اونها خیلی دیگه شاکی بودند و می گفتند اصلا بازی خوبی نبود. ما از شهرستان اومدیم  زیر بارون بازی را تماشا کردیم باید اینجوری می شد. یکی می گفت من زن و بچه ام را تو شهرستان تنها گذاشتم اومدم تهران. یکی شدیدا دیگه خیلی احساساتی شده بود و هق هق گریه می کرد یکی باخت را گردن یکی از بازیکنها می انداخت و ...... ولی داشتم به این فکر می کردم واقعا این فوتبال اینقدر ارزش داره که زن و بچه را تنها بگذاری و پاشی بیای پایتخت برای تماشای فوتبال. اونهم زیر بارون و شب قبلش هم تو سرما بلرزی. مگه چه ایرادی داره که یک شهرستانی توی خونه اش کنار زن و بچه اش بیاد از تلویزیون فوتبالش را تماشا کنه. واقعا یعنی کسانی هستند که شاید برای از دست دادن زندگیشون اینقدر گریه نکنند ولی خودشون را بخاطر باخت تیمشون ...  بگذریم ولی واقعا این کار درستیه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 8:59  توسط احمد  |