تبليغاتX
شیر مرغ تا جون آدمیزاد

شیر مرغ تا جون آدمیزاد

دانستنیها، سئوالات کامپیوتر، مطالب پزشکی، جوک و..

هديه تهراني

متولد سال 1351 در تهران و داراي مدرک تحصيلي ديپلم مي باشد.
وي از سال 1375 وارد عرصه بازيگري شدبا حضور هديه تهراني درعرصه سينماي کشور و به اعتقاد عده اي، حضور زن بر روي پرده هااز حالت کليشه خود خارج گرديده و خانم تهراني بر خلاف  گذشته زني رانمايش داد که جدي، سرد، و خشن بود زني که به کسي متکي نبوده و به هرشکل ممکن حق خود را مي خواهد بدست بياورد، که ما در سينما تا پيش ازاين کمتر شاهد آن بوديم.
يکي ديگر از مشخصه هاي هديه تهراني بازي روان و قابل لمس اين بازيگر تواناست. هر چند عده اي معتقدند که دليل اين امريکسان بودن نوع تيپ و نقش هايي است که هديه تهراني بازي کرده است اما به اعتقاد ما و با توجه به استقبال مردم از فيلم هايي که خانم تهراني در آنها بازي کرده اند و فروش بالاي آنها ميتوان به اين نتيجه رسيد که خانم تهراني در کار خود موفق هستند و به حق مي توان از ايشان به عنوان بهترين هنرپيشه حال حاضر نام برد.
قابل ذکر است که هديه تهراني به خاطربازي درخشان خود در فيلم قرمز برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول زن در هفدهمين جشنواره فيلم فجر شد .......
در زمينه سينما در کارنامه هديه تهراني فيلمهاي چون:
سلطان، غريبانه، سياوش، شوکران، قرمز، دستهاي آلوده، آبي، پارتي،  چتري براي دو نفر، زمانه، کاغذ بي خط، خانه اي روي آب و دنيا رامي توانديد که همگي جزو پرفروشترين هاي سال خود بوده اند.
براي اين هنرمند توانا اميد موفقيت هر چه بيشتر را داريم، و البته
به انتظار کارهاي بيشتري از ايشان هستيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 10:20  توسط احمد  | 

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 11:29  توسط احمد  | 

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خداوند فقط بلد است که از ما چیز ی بخواهد، در حالی که خودش برای سبک کردن بار ما کاری نمی کند
.دیگری گفت: خوب، من هم می آیم تا ایمانم را نشان دهم
.همان شب به قله کوه رسیدند... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگ ها ی روی زمین را بر پشت اسبان تان بگذارید
.شوالیه اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم! من که اطاعت نمی کنم
شوالیه دوم به دستور آوا عمل کرد. وقتی پای کوه رسید، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه پارسا تابید: الماس ناب آن سنگها الماس بودند!
.استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست
از کتاب مکتوب

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 10:44  توسط احمد  | 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتی دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.

براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! وقتی که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 10:40  توسط احمد  |