نمي دانستم. نمي دانستم اوست كه خود را براي ما در سختي و رنج مي اندازد. اوست كه صبح تا شام براي آنكه چشمانمان به سوي دستهاي ياري رساني خيره نشود و محتاجانه به سوي آنها براي گرفتن حتي لقمه اي نان دراز نباشد مشقت را به جان مي خرد. صبح تا شام عرق مي ريزد تا خوان گسترده ما رنگين باشد. تا با خاطري آسوده پلكهايمان را روي هم بگذاريم و فارغ از سختيهاي روزگار خواب رنگين كمان ببينيم. نميدانستم اوست كه ناملايمات زندگي را به جان مي خرد تا نكند خراشي هرچند كوچك دستهاي كودكانه ما آزار دهد. او كار مي كند و دسترنج زحماتش را خالصانه در اختيارمان مي گذارد. شبها كه به خانه مي آيد با لبخندي دوست داشتني كه آنرا بيشتر از هر چيز تو دنيا دوستش مي دارم به سراغمان مي آيد. بازي مي كند. قصه مي گويد. ياد مي دهد. ياد ميدهد كه با هم مهربان باشيم. همديگر را ياري كنيم. و دوست يكديگر باشيم.....
حالا یکسال و اندی است که دیگر او را نمی بینم. دیگر صدای مهربانش را در گوشهایم نمی شنوم. حالا دیگر لبخند دلنشین و دوست داشتنی اش را فقط در ذهن خود تداعی می کنم. جای خالی اش را در جای جای خانه مان احساس می کنم. حالا دیگر باید برای دیدارش به جای خانه، بر سر مزارش روم. با گلاب و دسته گلی که بر سنگ قبر بگذارم و بجای لبخند با اشک بگویم:
پدر روزت مبارك![]()
![]()
![]()

