یادش به خیر. بچگیها هم عالمی داره!
بذارید یه خاطره بهتون بگم. البته این موضوع مال چندین سال پیشه. اون موقع ۱۳ یا ۱۴ سال بیشتر نداشتم. من هر روز برای گرفتن شیر صبحهای زود پا می شدم می رفتم مغازه تو صف وای میستادم. یه روز صبح خیلی زود تابستون وقتی که هنوز همه چشماشونو باز نکرده بودند باز مثل همیشه رفتم برای گرفتن شیر. بعد از نیم ساعتی که حوصله ام سر رفت به بهانه ای رفتم سمت خونه. از توی کوچه باریکه ای داشتم سمت خونه می اومدم که یه آن پشت سرم پسر همسایه مون را تو فاصله ۷ یا ۸ متری دیدم. اونوقت شیطونیم گل کرد و با خودم گفت: چطوره برم پشت دیوار قایم شم. هروقت رفیقم رسید سر کوچه یک داد بلندی سرش می کشم و به قول معروف زهره ترکش می کنم و کیف کنم. سریع رفتم پشت دیوار منتظر شدم . صدای دمپایی نزدیک و نزدیکتر شد
. یهو به خیال خودم پسر همسایه مون رسید سرکوچه و من هم که منتظرش بودم یک نعره وحشتناکی سرش کشیدم و دیدم که اون به اصلاح پسره زد تو صورت خودش و گفت: خاک بر سرم!! یکهو چشام گرد شد
. باورم نمی شد. پس پسره کو!!! آخه اونی که من سرش نعره کشیدم پسر همسایه نبود، دختر همسایه بود!!![]()
![]()
![]()
