تبليغاتX
شیر مرغ تا جون آدمیزاد

شیر مرغ تا جون آدمیزاد

دانستنیها، سئوالات کامپیوتر، مطالب پزشکی، جوک و..

صدای قدمهایم در راهروی بیمارستان شنیده می شود. صدایی که حاصل انتظاری زیباست. انتظار براي  غنچه ای که می خواهد بشکفد و به دنیا بیاید. انتظاري همراه با اضطراب. اضطرابی که در دلم جا خوش کرده. گاهی راه می روم. گاهی می نشینم. گاهی چشم به زمین و گاهی چشم بر آسمان. در دلم خدا را صدا مي زنم. خدایا هردوشان را سلامت بدار. مهم نیست که چه باشد پسر یا دختر فقط سلامتی آنها برايم مهم است. چشم بر آسمان ناگاه صدایی می شنوم: همراهِ ........ ! 

از جا مي پرم! هيچ چيز و هيچ كس را نمي بينم جز دري كه در پشت آن گل زندگيم انتظار مرا مي كشد همانطور كه من مدتها انتظارش را مي كشيدم. در را باز مي كنم و... لحظات زيباي زنگدگي به من سلام مي كنند و من  غنچه زيباي خودم را مي بينم. مي خواهم او را در آغوش بگيرم مي خواهم ببوسمش، مي خواهم ببويمش و او را غرق نوازش كنم. چند نفري كه دور و برم هستند تبريك مي گويند و شيريني مي خواهند....من از حال مادرش مي پرسم! حالش خوب است. خدا را شكر گزار مي شوم هزار هزاربار!  

حالا احساس ديگري دارم و حال مي فهم كه چه حس زيبايي است حس پدر شدن!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 10:57  توسط احمد  |