زندگی و مرگ آمیخته در هم هستند و انسان این موجود دو پا همیشه با این دو گزینه زندگی می کند. هفته پیش بود که من در راهروی بیمارستان در انتظار شکوفه زندگی ام قدم میزدم و خدا خدا می کردم. گاهی چشم بر زمین و گاه بر آسمان تا وقتی که صدایی را شنیدم که می گفت: همراه... و شتابان بسوی در شتافتم تا گل زندگی ام را ببینم و او با گریه هایش شادی را برایم به ارمغان آورد. و این آغاز یک زندگی است.
اما دو روزی بیش نگذشته بود که دنیا یک روی سکه خویش را هم نشان داد. یکی از بهترین دوستانم و همکارم که مدتها در کنار هم کار می کردم دارفانی را وداع گفت. هنوز باورم نمیشود که او دیگر در بین ما نیست. چه صحبتهایی که نداشتیم غمها و شادیهایی که نداشتیم قهر و آشتی که نداشتیم و چه خاطراتی.... اما افسوس او دیگر نیست. دیگر او را نمی بینم اخرین یادگاری او پیامی بود که برای من فرستاد: قدم نورسیده مبارک و من جواب دادم که انشاءالله نوبت تو خواهد شد... اما حالا چیزی در ذهن ندارم جز اینکه بگویم خداوند او را قرین رحمت کند انشاالله.
شب چله است هرکسی دنبال تدارک برای این شب است. من هم خرید خودم را کرده بودم ولی اوایل شب برای خرید قطره خوراکی به داروخانه رفتم. بین راه دیدم دو سه نفری بالا سر شخصی هستند که بر روی اون شخص پتویی را کشیده اند. فهمیدم به رحمت خدا رفته کنجکاو شدم و از یکی پرسیدم: این بنده خدا سائل یا فقیری بوده که از گرسنگی و سرما جان داده. گفتند: نه اتفاقا خانه اش همینجا کوچه پایینی است. گفتم : خانواده اش هنوز خبر ندارند؟ گفتند: چرا آمدند و رفتند. هاج و واج ماندم. یعنی چه کجا رفتند چرا بالاسرش نماندند. گفتند: نمی دانیم آمدند و رفتند ما هم به ۱۱۰ تماس گرفتیم. با تمسخر گفتم: لابد بچه هاش رفتند هندونه خوری خب آخه شب یلداست دیگه؟؟!!! و بعد از آنجا به مقصد داروخانه رفتم. تو فکر بودم که گفتم ببین مرگ چقدر به ما نزدیک است . دوستی را که هرگز فکرش به مغزت خطور نمیکرده فوت کنم اونهم در سن ۳۵ سالگی با همسرش که ۲۶ سالش بود بخاطر نشت گاز. و این بنده خدا که ظاهر ۶۰ ساله به نظر می رسید درست سرکوچه جان داد. خدایا ما چقدر غافلیم چقدر؟

