تبليغاتX
شیر مرغ تا جون آدمیزاد

شیر مرغ تا جون آدمیزاد

دانستنیها، سئوالات کامپیوتر، مطالب پزشکی، جوک و..

کارشناسی برای بازدید به یک تیمارستان رفت وی مردی را دید که
خیلی باهوش می آمد.او را صدا کرد و با کمال مهربانی پرسید «می بخشید آقا
شما را به چه علت به تیمارستان آورده اند؟!»
مرد در جواب گفت:
آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری ۱۸ ساله داشت. روزی پدرم از این دختر
خوشش آمد و او را گرفت، از آن روز به بعد زن من، مادرزن پدر شوهرش شد، و
چندي بعد دختر زن من که زن پدرم بود پسري زاييد که نامش را چنگيز گذاشتند؛
چنگيز برادر من شد، زيرا پسر پدرم بود. اما در همان حال چنگيز نوه ي زنم بود و از اين
قرار نوه ي من هم مي شد؛ و من پدر بزرگ برادر تني خود شده بودم!
چندي بعد زن من پسري زاييد، و از آن روز زن پدرم، خواهر ناتني پسرم و حتي مادر
بزرگ او شد، در صورتي که پسرم، برادر مادر بزرگ خود و حتي نوه ي او بود. از طرفي
چون مادر فعلي من يعني دختر زنم، خواهر پسرم مي شود، بنده ظاهرا خواهرزاده ي
پسرم شده ام، ضمنا من پدر مادرم و پدر بزرگ خود هستم. پس پدرم، هم برادر من
است و هم نوه ام !!!
حالا آقاي دکتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد کارتان به تیمارستان نمی کشید؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 12:3  توسط احمد  | 

با سلام به همه دوستان. مدتی است که از خداحافظی من میگذره ولی حقیقتش الان دوباره شرایط بازگشته البته نمی دونم تا کی این شرایط ادامه داره و من میتونم دوباره مطلب توی وبلاگم بگذارم ولی امیدوارم این شرایط طولانی باشه بلکه این ارتباط با دوستان همچنان پایدار بمونه. دوستان عزیزمن، من دوباره برگشتم چه کسانی بودند که از من خواستند دوباره کارم را ادامه بدهم. خیلی دلتنگ هم بودم برای همین تصمیم گرفتم دوباره کار را شروع کنم. برای همین هم دوباره سلامی به گرمی خورشید به همه شما عزیزان می کنم.

سلام، دوباره سلام

و حالا چندتا پست به جهت تلافی غیبت چندین روزه ام

فرشته یک کودک

کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از پرسید :" می گویند که فردا شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این کوچکی و بدون هـــــیچ کمکی چگونه می توانم برای زند گی به آنجا بروم؟"
خداوند پاسخ داد :" از میان بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد ."
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
-اینجا در بهشت ، من کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد :" فرشته ی تو برایت آواز می خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود."
کودک ادامه داد:" من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟"
خداوند او را نوازش کرد و گفت:" فرشته تو ، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد می دهد که چگونه صحبت کنی ."
کودک با ناراحتی گفت :" وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کار کنم ؟"
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت :" فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی ."
کودک سرش را برگرداند و پرسید :" شنیده ام درزمین انسان های بدی هم زند گی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟"
-"فرشته از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود."
کودک با نگرانی ادامه داد:" اما من همیشه به این دلیل که دیگر شما را نمی توانم ببینم ، ناراحت خواهم بود."
خداوند لبخند زد و گفت :" فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صدایی اززمین شنیده می شد . کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید :" خدایا ! اگر باید همین حالا بروم. لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید."
خداوند شانه ی او را نوازش کرد و پاسخ داد :" نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی."

تقديم به همه مادران

كاري كن كه دنيا و تمام جهان را فراموش كنم
من را در آتش عشقت بسوزان
بگذار قشنگترین جملات را برایت بخوانم
اگر تمام دنیا و جهان را بگردم
امکان ندارد عشقی همچون عشق تو پیدا کنم

هر چه قدر به تو بگویم دوستت دارم
بازهم برای تو کم است
اگر یک ثانیه از تو دور شوم
با شور و اشتیاق به سوی چشمانت برمی گردم
من را در آغوشت پنهان کن
من را در عشقت بسوزان و در عشق من بسوز
بیا قشنگترین روزها را با هم زندگی کنیم

بهترین روز زندگی من بود
روزی که تو را دیدم ای هستی من
نتوانستم حتی لحظه ای را بدون یادت زندگی کنم
من را یافتی و من در آتش عشقت ذوب شدم

من را از تمام مردم جدا کردی
و همراه تو با زیباترین عشق زندگی کردم
و دنیا را در کنار تو فراموش کردم عزیزم

من تو را در چشمانم قرار دادم
و این دنیا شاهد عشق من است

من در کنار توام و دوستت دارم
نمی توانم روزی تو را فراموش کنم عزيزم
آرزو دارم که عمرم طولانی باشد
تا بتوانم تا ابد دوستت داشته باشم
زیرا من سالهاست که خواب در کنار تو بودن را می بینم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 10:36  توسط احمد  |