تبليغاتX
شیر مرغ تا جون آدمیزاد

شیر مرغ تا جون آدمیزاد

دانستنیها، سئوالات کامپیوتر، مطالب پزشکی، جوک و..

در یک مجلس مهمانی پسر کوچولوی صاحبخانه با پالتو پوست مادرش بازی می کرد . خانمی از او پرسید : این پالتوی پوست مال مادر شماست ؟
پسر کوچولو جواب داد : بله خانم .
خانم پرسید : می توانی بگوئی کدام حیوان بیچاره پوستش کنده شده تا مادر شما دارای چنین پالتوی پوست زیبائی شده ؟
پسر کمی فکر کرده و گفت : بله خانم ، پدرم همین دیروز به مامانم می گفت ، پوستم کنده شد تا تونستم پالتو پوست برای تو بخرم تا تو بتونی پهلو دوستات قیافه آدمای ثروتمند رو بگیری !!!!!!

 اربابی به توالت رفت و نوکرش را صدا زد که آفتابه را بیاور . نوکر به خاطر عجله ای که داشت آبی که از سماور برای شست و شوی ظروف چرب جوش آورده و در سطلی بود ، در آفتابه ریخته و به دست ارباب داد . ارباب با خیال راحت مشغول استفاده از آب شد و تمام نشیمنگاهش سوخت . همین که از توالت بیرون آمد ، نوکر را به باد کتک گرفت . نوکر کتک می خورد ، اما زیر لب می گفت : بزن اربا ب ! بزن ! میدانم کجایت می سوزد !!


زن : مردم می گویند که من هر روز جوان تر می شوم
شوهر : بله . چند سال پیش ، تو سی سالت بود اما حالا فقط بیست و پنج سال داری .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:56  توسط احمد  |