در یک مجلس مهمانی پسر کوچولوی صاحبخانه با پالتو پوست مادرش بازی می کرد . خانمی از او پرسید : این پالتوی پوست مال مادر شماست ؟
پسر کوچولو جواب داد : بله خانم .
خانم پرسید : می توانی بگوئی کدام حیوان بیچاره پوستش کنده شده تا مادر شما دارای چنین پالتوی پوست زیبائی شده ؟
پسر کمی فکر کرده و گفت : بله خانم ، پدرم همین دیروز به مامانم می گفت ، پوستم کنده شد تا تونستم پالتو پوست برای تو بخرم تا تو بتونی پهلو دوستات قیافه آدمای ثروتمند رو بگیری !!!!!!
پسر کوچولو جواب داد : بله خانم .
خانم پرسید : می توانی بگوئی کدام حیوان بیچاره پوستش کنده شده تا مادر شما دارای چنین پالتوی پوست زیبائی شده ؟
پسر کمی فکر کرده و گفت : بله خانم ، پدرم همین دیروز به مامانم می گفت ، پوستم کنده شد تا تونستم پالتو پوست برای تو بخرم تا تو بتونی پهلو دوستات قیافه آدمای ثروتمند رو بگیری !!!!!!
اربابی به توالت رفت و نوکرش را صدا زد که آفتابه را بیاور . نوکر به خاطر عجله ای که داشت آبی که از سماور برای شست و شوی ظروف چرب جوش آورده و در سطلی بود ، در آفتابه ریخته و به دست ارباب داد . ارباب با خیال راحت مشغول استفاده از آب شد و تمام نشیمنگاهش سوخت . همین که از توالت بیرون آمد ، نوکر را به باد کتک گرفت . نوکر کتک می خورد ، اما زیر لب می گفت : بزن اربا ب ! بزن ! میدانم کجایت می سوزد !!
زن : مردم می گویند که من هر روز جوان تر می شوم
شوهر : بله . چند سال پیش ، تو سی سالت بود اما حالا فقط بیست و پنج سال داری .
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 13:56  توسط احمد
|

