تبليغاتX
شیر مرغ تا جون آدمیزاد

شیر مرغ تا جون آدمیزاد

دانستنیها، سئوالات کامپیوتر، مطالب پزشکی، جوک و..

مردی زنی زیبا داشت و چون از خانه بیرون می شد در را به روی او قفل می کرد ، زن ، از عدم اطمینان شوهرش خشمگین بود و ابلیس لعین نیز به جلد او افتاد و خشم او را دامن زد و او را بر آن داشت تا به شوهرش خیانت کند .
روزی از روزن اتاق چشمش به جوانی افتاد و عاشق او شد ، سعی فراوان کرد تا از همان روزن جوان را نیز شیفته و عاشق خود ساخت .
پس کلیدی درست کرد ، چون شوهر آن زن بیرون می شد ، جوان در را می گشود و به داخل اتاق ، نزد زن می رفت ، روزی شوهر به زنش گفت : ای زن دلم از تو چرکین شده است و دلیلش را نیز نمی دانم .
می خواهم قسم بخوری که غیر از من مرد دیگری را نشناخته ای . بیرون شهر کوهی بود که در پای آن قسم می خوردند . نزدیک آن نهری جاری بود .
احدی در آنجا قسم دروغ نمی خورد مگر این که هلاک می شد . زن گفت : اگر من قسم بخورم ، تو از من خاطر جمع خواهی شد ؟ مرد گفت : آری
زن گفت : هر وقت می خواهی مرا قسم بده .
پس چون مرد عابد بیرون رفت ، جوان داخل خانه شد و زن قصه را نقل کرد . جوان مبهوت و متحیر شد و گفت : چه خواهی کرد ؟
زن گفت : فردا صبح لباس مکاریان می پوشی و خری را هم بر می داری و بر در دروازه می نشینی . من و شوهرم می آئیم و خر تو را کرایه خواهیم کرد . پس تو سرعت می کنی و مرا بر می داری و بالای حمار خود می نشانی .
چون فردا شد ، عابد گفت : ای زن برخیز تا برویم به نزد کوه و قسم بخور .
گفت : پیاده نمی توانم بیایم . مرد گفت : بیا تا دم دروازه ، شاید در آنجا مرکبی پیدا شود . پس آن زن برخاسته جامه ای بپوشید که درست ساتر او باشد .
چون به دروازه رسیدند ، آن جوان با خر خود حاضر بود . مرد فریاد برآورد که : ای جوان ، حمار خود را به کرایه می دهی به نصف درهم ؟ گفت : بلی
جوان پیش آمد و آن زن را بر حمار نشانید تا به پای کوه رسیدند .
پس جوان پیش آمد تا او را پیاده کند . زن خود را از حمار به زیر انداخت به طوری که قسمتی از پاهای وی مکشوف شد و از روی مکر چند دشنام به آن جوان داد . جوان گفت که : گناه من چیست ؟ پس آن زن دست دراز کرد و کوه را گرفت و قسم خورد که : جز شوهرم و این مرد مکاری هیچ مرد دیگری بدن مرا ندیده است.

*****

شوهری با عجله وارد آپارتمان شد و چند بار با شدت در اتاق خود را زد . وقتی بالاخره زنش در را گشود ، گفت : چرا اینقدر د یر د ر را باز کردی ؟ کی اینجاست ؟ زن جواب داد : هیچکس .
شوهر مجددا پرسید : راستش را بگو !!
زن : این چه حرفی است که میزنی ؟ حاضرم قسم بخورم .
شوهر که این را شنید ، گفت : بسیار خوب . زود ، زود جواهرات و پولهایت را بردار تا فرار کنیم ، چون ساختمان آ تش گرفته است .
ناگهان صدائی از داخل جالباسی به گوش رسید که : اول جالباسی را از حریق نجات دهید .

***
اروپائیها می گویند : وقتی خدا شیطان را از درگاه خود طرد کرد ، وی از آسمان هفتم به زمین افتاد و تکه پاره شد . سرش به اسپانیا رفت ، به این علت اسپانیائی ها مغرورند . قلبش به ایتالیا رفت ، بدین جهت ایتالیائی ها احساساتی اند . دستهایش به هلند پرتاب شد ، لذا هلندی ها پرکار شده اند و پاهایش به فرانسه رفت به همین علت فرانسوی ها اینقدر به دنبال زن ها می دوند .

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 10:27  توسط احمد  |